تبليغاتX
اسیر زندان دنیایی نامرد





















اسیر زندان دنیایی نامرد

ای سراپا همه ناز

رفتنت را به خدا آمدنی نیست

دگر تو نخواهی آمد

بی جهت منتظر معجزه ام

از همه دوستاي مهربوني كه در اين مدت اذيتشون كردم از ته قلبم معذرت ميخوام و اميدوارم كه منو ببخشين . در اين وبلاگ روبا تمام خاطراتش اين دفه واقعا واقعا  تخته ميكنم چون موجب آزار بعضي ها بودم 

بزنم یا نه... !

چاقو به دستم، رگ تو دستم، کلی فکر...همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن، همه اونایی که موندن اما کاش میرفتن، همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...همه کارایی که کردم و نباید میکردم، همه کارایی که نکردم و باید میکردم، همه کارایی که کردن و نباید میکردن، همه کارایی که نکردن و باید میکردن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...گذشته: غمگین، حال: بی معنی، آینده: بی وفا.چاقو، رگ، وسوسه زدن...چرا که نه؟همه آدمهای داستان زندگی من نقش منفی اند، اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنن، و دست آخر هم خودش رو کشت، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنه.من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم، حالا نوبت خودمه، چاقو، رگ، وسوسه زدن...اما تو، تو هنوز هستی، میتونم برای تو بمونم.اما نه، تو هم مثل بقیه یه دروغی، چاقو، رگ، وسوسه زدن... میزنم..............!

خداحافظ واسه همیشه... 

 

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت9:25توسط اسیر دنیایی نامرد |

  

ما رو باش رو چه درختي

اسممون رو جا ميذاريم

ما رو باش

قسمي  جزء اون

 دوچشم نا مسلمون كه نداريم

ما رو باش

به هواداري تو

به هواداري تو شيشه مي خونه رو

با سنگ شكستيم نارفيق

سنگ وشيشه اگه دشمن

من و تو ماندگاريم

ما رو باش

چشم خشكيده داره به ناودون كوچه حسادت ميكنه

چشم خشكيده داره به ناودون كوچه حسادت ميكنه

ما به اين بغض سمج گفته بوديم كه ابر بهاريم

ما رو باش

غزل كوچه ما

  غزل كوچه ما

قلندراي پيرو عاشق كه اينه  

فكر تازه كه عاشق پياده رو ميشه

ماكه سواريم

ما رو باش اينا رو باش!!!

به نام آنكه اشك را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيرد

حالا كه رفتي وبي وفا شدي                       

با كس ديگري آشنا شدي

ديگه حرفي براي گفتن نداري             

با من هم مثل غريبه ها  شدي

اي عشق   اولينم        اي عشق آخرينم      

خدا حافظ  خدا حافظ

خدا حافظ            خدا حافظ

اي كه از در دلم بي خبري                         

جزء غم عشق تو ندارد سببي

خيلي وقته زه محبت و وفا                            

توي چشمات نمي بينم اثري

اي عشق اولينم        اي عشق آخرينم       

خدا حافظ       

خدا حافظ            خدا حافظ

ديگه بي تو زندگي پوچه  بـــرام                      

بي تو من مرگمو از خدا ميخوام

ميرم اون جايي كه پيدام نكني                          

توي گوشت ميمونه زنگ صدام                                         

اي عشق اولينم          اي عشق آخرينم        

خدا حافظ       خدا حافظ

خدا حافظ                  خدا حافظ...

 

 

 

دوست ندارم  كه بهت بگم دوستت دارم                

دوست دارم كه درك كني كه دوستت دار م

.........................................................................

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگيره

بی بهونه می باره


به کسی توجه نميکنه

از کسی خجالت نميکشه

می باره و می باره و می باره

اينقدر می باره تا آبی بشه

کاش

کاش می شد مثل آسمون بود

کاش می شد وقتی دلت گرفت آنقدر بباری تا

بالاخره آفتابی بشی

بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

انگار نه انگار که غمی بوده

همه چيز فراموشت بشه...!!!

کاش می شد.

...

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت11:13توسط اسیر دنیایی نامرد | |

توي اين دنيايي بي حاصل بودن

با همه شكستگي هاي دل من

با همه تلخي قصه تو ومن

من كه حيفم مياد از گلايه كردن

ارزش گلايه من بيش از اينهاست

نه براي اون كسي كه اهل سودا است

كسي كه لحظه به لحظه رنگ دنياست

من ساده به خيالم از خود ماست

سهم من از تو چي بوده غير آزار

تويي كه دنيا شده برات يه بازار

من تو رو به چشم ياري ديده بودم

اما تو مرا به چشم يه خريدار

ارزش گلايه من بيش از اينهاست

نه براي اون كسي كه اهل سودا است

تو رو بايد مي شناختم كه هزار تا چهره داشتي

روي احساس دل من داشتي قيمت مي گذاشتي

تو نتونستي بفهمي كه وفا خريدني نيست

چيني شكسته دل ديگه پيوند شدني نيست...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت9:7توسط اسیر دنیایی نامرد |

اي واي در اين دار فنا خستگي ما

چيزي نبود جزء غم دلبستگي ما

ما جمله اسيران من ومايي خويشيم

اينجاست همان علت سر دستگي ما

رو ميكنم به آينه روبه خودم داد ميزنم  

  ببين چقدر حقير شده اوج بلند بودنم

رو ميكنم به آينه روبه من جاي آينه ميشكنم

روبه خودم داد ميزنم اين آينه است يا كه منم

من وما كم شده ايم   خسته از هم شده ايم

بنده پاك خاك ناپاك  خالي از معني آدم شده ايم

يارب  بارب دل پاك وجان آگاهم

آه شب وگريه سحرگاهم ده

در راه خود اول زه خودم بيخود كن

بيخود چو شدم زه خود به خو راهم ده

الهي الهي يكتاي بي همتايي

قيوم وتوانايي

بر همه چيز بينايي

در همه حال دانايي

از عيب مصفاي

از شرك مبرايي

اصل هر دوايي

داروي دلهاي

 به تورسد ملك خدايي

خداوندا خداوندا قسم بر اخترانت

به حق وحرمت پيغمبرانت

به راز غنچه نشكفته درباغ

به در لاله بنشسته با داغ

به پاكي زلال چشمه ساران

به عمر كوته يك قطره باران

خداوندا خداوندا قسم بر پاك بازان

بلند آوزگان وسر فرازان

مرا مرا زين خود پرستي ها رها كن

چنان انديشه اي بر من عطا كن

كه تقديري كه از آن ناگزيرم

توانم جبر وامرش را پذيرم

ويا ازمي چنان پيگير بخشم

كه ناتقديررا تغير بخشم

توانايي ده اي باني تقدير

كه بشناسم  زه هم تقدير وتدبير

الهي الهي نام تو مارا جواز

مهرتوما راجهاد

شناخت تو مارا امان

لطف تو مارا عيان

الهي الهي ضعيفان را پناهي

قاصدان را بر سر راهي

مومنان را گواهي

چه عزيز است آن كس كه توخواهي

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت11:5توسط اسیر دنیایی نامرد | |

تو كه دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دريا رو نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس ...

بنويس  هر چي كه ما رو به سر اومد

بد قصه ها گذشت وبد تر اومد

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها رو ميكشيم نمي شماريم

بنويس از ما كه در حال فراريم

توي اين پائيز بد فكر بهاريم

دل دريا رو نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس ...

دست من خسته شد از بس كه نوشتم

پاي من آبله زد بس كه دويدم

تو اگر رسيده اي مارا خبر كن

چرا اونجا كه تويي من نرسيدم

تو كه از شكنجه زار شب گذشتي

از غبار بي سوار شب گذشتي

تو كه عشق رو با نگاه تازه ديدي

بادبان به سينه دريا كشيدي

دل دريا رو نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس ...

بنويس از ما كه  عشق رو نشناختيم

حرف خالي زديم وقافيه باختيم

بگو از ما كه تو خونمون غريبيم

لحظه لحظه در فرار ودر فريبيم

بگو از ما كه به زندگي دچاريم

لحظه ها رو ميكشيم نميشماريم

دل دريا رو نوشتي

همه دنيا رو نوشتي

دل ما رو بنويس ...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت9:12توسط اسیر دنیایی نامرد | |

خانه خراب توشدم

به سوي من روانه شو

سجده به عشقت ميزنم

منجي جاودانه شو

اي كوه پرغرور من

سنگ صبور تو منم

اي لحظه ساز عاشقي

عاشق با تو بودنم

روشنترين ستاره ام

ميخواهمت ميخواهمت

تو ماندگاري در دلم

ميدانمت ميدانمت

اي همه وجود من نبود تو نبود من ...  

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت17:25توسط اسیر دنیایی نامرد | |

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت14:58توسط اسیر دنیایی نامرد | |

 سخناني از مولاي مردان علي (ع) در مورد دنيا :

اي دنيا  اي دنيايي حرام از من دور شو آيا براي من خود نمايي ميكني ؟ تا روزي كه در دل من جاي گيري ٬ هرگز مبادا  غير مرا بفريب كه مرا در تو هيچ نيازي نيست ٬ تو را سه طلاقه كرده ام تا بازگشتي نباشد . دوران زندگاني تو كوتاه ٬  ارزش تو اندك  ٬  آرزوي تو پست آه از توشه اندك و دازي راه و دوري منزل وعظمت روز قيامت  ...

 

.......

از همه دوستای مهربونم معذرت میخوام

تو این مدت نتونستم بیام والا هم  خیلی عجله دارم وسر عت نت هم خیلی کمه نمیتونم ازتون تشکر کنم و بهتون سر بزنم 

امیدوارم که بتونم جبران کنم 

بازم شرمنده

 

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت15:55توسط اسیر دنیایی نامرد | |

سلام دوستای مهربون

 

من یه مشکل دارم که برای حل کردنش به دعای خیر شما در این روزای عزیز نیازمندم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت20:0توسط اسیر دنیایی نامرد | |

شبي مست وخراب مي گذشتم از ويرانه اي

ناگه چشم مستم خيره شد بر در خانه اي

افتاده بود پير مردي كور وفلج

مادري پريشان حال همچو پروانه اي

پسرك از سرد سوزان ميزند دندان به لب

دخترك با عيش ونوش كردن با بيگانه اي

پس از آنكه آن مرد پليد فارغ شد             

از آن همه عيش ونوش

دست در جيب كرد وداد به دخترك                 

از آن همه پول درشت چند دانه اي

پس از آن بر خود نفرين كردم

كه مست وخراب نروم بر در خانه اي

چون در اين وحشت ســــــــــــــــرا مي فروشد

دختري عصمتـــــش را بهر نان خانه اي

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت11:41توسط اسیر دنیایی نامرد | |

برو اي دوست    برو

 برو اي دختر پالان محبت بر دوش

ديده بر ديده من مفكن ونازهم مفروش

من دگر سيرمم سير

به خدا سيرم از اين عشق دوپهلوي تو پست

تف بر آن دامن پستي كه تو را پرورده است

كم بگو جاي تو كو مال تو كو

بنده زركهنه رقاصه ي وحشي صفت زنگي خر

گر طلا نيست مرا

تخم طلا مردم من

زاده رنجم و دامان شرف

نفس صد ها تن دلسردم من

دل من چون دل تو صحنه دلقك ها نيست

ديده ام  مسخره ي خنده ي چشمك ها نيست

دل من معمن صد شور و بسي فرياد است

ضربانش جرس قافله ي زنده دلان

...

چنان دل كندم از دنيا

كه شكلم شكل تنهاي است

ببين مرگ مرا درخويش

كه مرگ من تماشاي است

مرا در اوج ميخواهي

تما شا كن تما شا كن

دروغين بودم از ديروز

مرا امروز حاشا كن

در دنيا كه حتي ابر

نمي گريد به حال ما

همه از من گريزانند

تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمي به جا مونده

از آنچه بودم وهستم

دلم چون دفترم خالي

قلم خشكيده در دستم

گره افتاده در كارم

به خود كرده گرفتارم

به جز در خود فرورفتن

چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يك به يك رفتند

مرا با خود رها كردند

همه خود رد من بودند

گمان كردند كه همدردند 

...

آه ميترسم شبها طوفان شود                            ساحل اميد من ويران شود

..........

كاش قلبم درد پنهاني نداشت                       چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش ميشد راه سخت عشق را                      بي خطر پيمود وقرباني نداشت

..........

بر ماسه ها نوشتم : در ياي هستي من ،از عشق توست سرشار اين را به ياد بسپار

بر ماسه ها نوشتي : اي همزبان ديدن، آرزوي پاكي است اين را به خاطر بسپار

..........

ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟              

  گفت به اندازه شكوفههاي بهاري

و چه راست ميگفت چون شكوفههاي

  بهاري مهمون دو روز بودن !!!

...

 

اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط میزنم،از دل تنگ تموم آدما، از شب و روز خدا خط میزنم... اگه دستم برسه به آسمون ، باستاره ها قیامت میکنم... نمیذارم کسی عاشق نباشه، ماهو بین همه قسمت میکنم...

...

آنچه لبخند بر لبانم نشاند ديدن تو بود

و آنچه اشك در چشمانم نشاند نبودن تو بود

نگاه كردنم نشانه جستجو كردن تو

و فرار كردنم از دلها نشانه خواستن تو بود

...

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد

 و سخت گريست  ...      

...

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ وبازيگوش

واو يكريز وپي در پي در گلويم سخت بفشارد

وخواب خفتگان

يك چند خفته را آشفته سازد

و بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبار مرا  !!!

...

تمام عمر بستيم وشكستيم

بجزء بار پشيماني نبستيم

جواني را سفر كرديم تا مرگ

نفهميديم به دنبال چه هستيم

عجب آشفته بازاري است دنيا

عجب بيهوده تكراري است دنيا

چه رنجي از محبت ها كشيديم

برهنه پا به تيغستان دويديم

نگاه آشنا در اين همه چشم

نديديم ونديديم ونديديم

سبك بالان ساحل ها نديدند

به دوش خستگان باري است دنيا

مرا در موج حسرت ها رها كرد

عجب يار وفا داري است دنيا

عجب آشفته بازاريست دنيا

عجب بيهوده تكراري است دنيا

ميان آنچه بايد باشد ونيست

عجب فرسوده بازاريست دنيا

عجب خواب پريشاني است دنيا

عجب درياي طوفاني است دنيا

عجب يار وفا داري است دنيا

...

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا من امروز میسوزم

...

شيرين من تلخي نكن با عاشق

تموم ميشن گم ميشن اين دقايق

دنياي ما مال من تو اين نيست

ركو ديگه فرهاد كوه كني نيست

يه روزي مياد كه نميدونيم چي هستيم

يار كي بوديم وعشق كي بوديم وچي هستيم

شيرين شيرينم واسه تو شدم يه فرهاد

شيرين شيرينم نده زندگيمو بر باد

من نميگم فرهاد كوه كنم من

عاشق تو بيتو به كوه نميره

وقتي نباشي تو خودش ميميره

من نميگم فرهاد كوه كنم من

تيشه به كوه ها كه نمزنم من

فرهاد عاشقم قلم تيشمه

از تو نوشتن همه انديشمه

يه روزي مياد كه نميدونيم كي هستيم ياركي بويم وعشق كي بوديم وچي هستيم

شيرين شيرينم واسه تو شدم يه فرهاد

شيرين شيرينم نده زندگيمو بر باد

ندي زندگيمو برباد

نده زندگيمو برباد...

 

...

یاد بگیریم که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد، اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیریم ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری داشته باشد، بلکه کسی است که کمترین نیاز را دارد. یاد بگیریم برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش داریم تنها چند لحظه زمان لازم است اما برای التیام آن سال ها وقت لازم است.

...

يادم مي آيدمسيح راكه مي بردند تا برصليب كشند من زيرباران ايستاده بودم تا اشكهايم را توجيح باران كنم حالا هنوزهم پس ازچندين قرن مسيح مصلوب با چشمان اهورايي مرا پاكي واستواري مي خواند اما مگر مي شود ميان اين همه نگاه يهودايي پاك ماند ودم ازنجابت مريم واستواري مسيح زد آري مي شود اگه خودرا ازناپاكان وناپاكي ها دور نگه داشت .

+نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت17:17توسط اسیر دنیایی نامرد | |