تبليغاتX
اسیر زندان دنيای نامرد

خدا حافظ همه دوستای مهربونی که توی این مدت منو تنها نگذاشتین خدا حافظ 

برای همیشه ...

هرچند خیلی برام سخته ولی  دیگه حوصله ندارم...

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن

ابتداي يك پريشاني است حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشم هايم بي تو باراني است حرفش را نزن

آرزو داري كه ديگر برنگردم پيش تو

راهمان با اين كه طولاني است حرفش را نزن

دوست داري بشكني قلب پريشان مرا

دل شكستن كار آساني است حرفش را نزن

خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشكني

اين شكستن نا مسلماني است حرفش را نزن

حرف رفتن مي زني وقتي كه محتاج توأم

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن

 

+ نوشته شده در ساعت 16:30 توسط اسير دنيا |


دلم مثل دلت خونه شقایق

چشام دریای بارونه شقایق

مثل مردن میمونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق درد من یکی دوتا نیست

آخه درد من از بیگانه ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش

که حتی یک نفس از من جدا نیست

شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

شقایق اینجا من خیلی غریبم

آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

عزای عشق غصه اش جنس کوهه

دل ویرون من از جنس شیشه

شقایق آخرین عاشق تو بودی

تو مردی وپس از تو عاشقی مرد

تو را آخر سراب وعشق وحسرت

ته گلخونه ای بی کسی برد

شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

دویدیم ؛ دویدیم  و دویدیم

 به شب های پر از قصه رسیدیم

گره زد سرنوشتامونو تردید

ولی ما عاقبت از هم بریدیم

شقایق جای تو دشت خدا بود

نه تو گلدون نه توی قصه ها بود

حالا از تو فقط این مونده باقی

که سالار تموم عاشقای

شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق

 

+ نوشته شده در ساعت 19:15 توسط اسير دنيا |


بزنم یا نه... !

چاقو به دستم، رگ تو دستم، کلی فکر...همه اونایی که اومدن و رفتن، همه اونایی که نیومده رفتن، همه اونایی که موندن اما کاش میرفتن، همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...همه کارایی که کردم و نباید میکردم، همه کارایی که نکردم و باید میکردم، همه کارایی که کردن و نباید میکردن، همه کارایی که نکردن و باید میکردن.چاقو، رگ، وسوسه زدن...گذشته: غمگین، حال: بی معنی، آینده: بی وفا.چاقو، رگ، وسوسه زدن...چرا که نه؟همه آدمهای داستان زندگی من نقش منفی اند، اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنن، و دست آخر هم خودش رو کشت، شاید از ترس اینکه یه روز از خودش جلو بزنه.من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم، حالا نوبت خودمه، چاقو، رگ، وسوسه زدن...اما تو، تو هنوز هستی، میتونم برای تو بمونم.اما نه، تو هم مثل بقیه یه دروغی، چاقو، رگ، وسوسه زدن... میزنم..............!

 

+ نوشته شده در ساعت 14:36 توسط اسير دنيا |


ياور هميشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم من نخور كه دوريت

براي من شده عادت

ناجي عاطفه من

شعرم از تو جون گرفته

رگ خشك بودن من

از تن تو خون گرفته

اگه مديون تو باشم

اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره

كه منو دادي نشونم

+ نوشته شده در ساعت 17:8 توسط اسير دنيا |


خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند ولی حیف که من زاده امروزم خدایا جهنمت فرداست پس چرا من امروز میسوزم

+ نوشته شده در ساعت 9:37 توسط اسير دنيا |


رفتی و بيمارت شدم

در خود پريشانت شدم

 

رفتی چه زود از پيش من

بنگر گرفتارت شدم

 

باز آ که من اشکی شدم

اندوه بارانی شدم

 

در حسرت ديدار تو

چون شمع سوزانی شدم.

 

 

+ نوشته شده در ساعت 15:47 توسط اسير دنيا |


چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید وبه جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی وبه جای اینکه لبریز از نفرت وکینه باشی احساس کنی که هنوز هم دوستش داری ...

چقدر سخته که دلت بخواد سرت رو باز رو دیواری تکیه بدی که یه روز همه وجودت زیر آوارغرورش له شده   ...

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی ...

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری ...

چقدر سخته که گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی وهزار بار تو خودت بشکنی واونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک ...

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:44 توسط اسير دنيا |


بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلبم آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود .

 

 

+ نوشته شده در ساعت 15:16 توسط اسير دنيا |


عاشقانه ترین نگاهم را روی قایق از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو فرستام

وقتی به ساحل نگاه تو رسید چشمانت را بستی وقایقم غرق شد

 

+ نوشته شده در ساعت 11:41 توسط اسير دنيا |


در دو روزعمر کوته سخت جانی کرده ام

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام

بعذ ازین برچرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دورنگی های یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم

میفشارد استخوانم

+ نوشته شده در ساعت 11:17 توسط اسير دنيا |


باز دوباره صبح شد

من هنوز بیدارم

ای کاش میخوابیدم

تو رو خواب میدیدم

خوشه ی غم توی دلم زذه جوونه

دل نمیدونه چه کنه با این غم

وای نازنین ...

+ نوشته شده در ساعت 16:22 توسط اسير دنيا |


نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ وبازي گوش

و او يكريز و پي در پي در گلويم سخت بفشارد

وخواب خفتگان

يك چند خفته را آشفته سازد

و بدين سان بشكند دايم سكوت مرگ بار مرا  ...

+ نوشته شده در ساعت 11:17 توسط اسير دنيا |


اگر آغازي بهتر از نامت مي دانستم مينوشتم ... به نام خدا وسلام

نميدانم اين نامه كي به دستت ميرسد ودر چه حالي آنرا ميخواني نميدانم مرا به ياد مي آوري يا نه اما من سالهاست كه همه جا را دنبال تو گشته ام ... هرجا كه نشاني از توبود گشته ام وديگر رمق در پاهايم واميدي در دلم نمانده است ...ميدانم آنقدر عاشق داري كه در بين آنها من كه عاشق ترينم مرا نمي بيني من همانم كه شايد فراموشم كردي من همانم كه تمام كتاب ها را گشته ام تا واژه اي زيبا پيدا كنم تا آنرا تقديمت كنم ... من همانم كه تمام شعر هايم را به عطر نفس هاي پاك تو بخشيدم من همانم كه با دلي شكسته در درياي عشق توشناور هستم من همانم كه در درياي بزرگ دنيا غرق شده ام وميدانم كه روزي نجاتم خواهي داد اي مهربان ... من عاشق ترينم من بال پرواز ندارم كه به سويت پر بكشم اما با دلي پاك وعاشق مي خواهم به سراغت بيايم تو نيز روزي مرا به معراج خودت دعوت كن وبگو سهم من چيست از اين همه گشتن وسهم من چيشت از اين درياي طوفاني دنيا آيا مرا ميبيني آيا صدايم را ميشنوي آيا لرزش دستانم آيا قلب شكسته ام را مي بيني ... پس چرا سكوت كرده اي وجوابم را نمي دهي... من اي خوب من من اي مهربان  جزء تو كسي را ندارم اين نامه را نوشتم كه گله كنم ونه   شكايت ... نوشتم بداني دوستت دارم هنوز هم بسيار دوستت دارم به اندازه همه مهرباني هايت دوستت دارم باز هم غريبانه صدايت ميكنم ويقين دارم كه روزي عاشقانه جوابم را خواهي داد ...

 

+ نوشته شده در ساعت 18:7 توسط اسير دنيا |


بودیم وکسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم ندانند که بودیم ...

 

+ نوشته شده در ساعت 23:0 توسط اسير دنيا |


+ نوشته شده در ساعت 22:31 توسط اسير دنيا |


+ نوشته شده در ساعت 22:29 توسط اسير دنيا |


       ياران همه رفتند

ما هم مي رويم

از ياد ها

كي بماند

پر كاهي در

ميان باد ها

+ نوشته شده در ساعت 14:32 توسط اسير دنيا |


 

نه بسته ام به كس دل

نه بسته كس به من دل

+ نوشته شده در ساعت 11:50 توسط اسير دنيا |


روي سكوي كنار پنجره همه شب جاي منه

چند ورق كاغذ ويك دونه قلم همهيشه يار منه

كاغذ هاي خط خطي از كنار در باز پنجره

مپرن توي كوچه

سر حال از اينكه آزاد شدند

نميدونن كه اسير دل سنگ باد شدند

ديگه بيداري شب عادتمه

همدم سكوت تنهايي من

تيك تيك ساعتمه ...

حالا من مونندم ويه دونه ورق

كه اون هم از اسم تو سياه ميشه

همه چيم توزندگي

آخرش به پاي تو هدر ميشه

چشمونم فاصله رو از پنجره ديد ميزنه

دلم اسم تو رو فرياد ميزنه

درهاي پنجره رو تا انتها باز ميكنم

تو خيالم با تو پروااااااااااااااااااااااااز ميكنم ...

 

+ نوشته شده در ساعت 8:50 توسط اسير دنيا |


ما كه بختمون از اول بخت بد بياري بود

آخر روزهاي خوبمون گريه زاري بود

روزهاي بد ميرن وروزهاي بدتر ميان

از دل غم زده من نميدونم چي ميخوان

روزگار چرخيد ومن اسير درمان شدم

توي بد بياريام راهي زندان شدم

خلاصه اي روزگار خنجرت رو به من زدي

ولي من با اين غزل ميگم كه اشتباه زدي

حالا اشك خون به چشم اينو واست ميخونم

الهي دستت بشكنه كه خنجرت خورد به جونم

 

 

+ نوشته شده در ساعت 9:7 توسط اسير دنيا |


با يك دنيا غم وحسرت

          دل از آغوش تو كندم

             ديگه حتي يك بار هم من

                 به عشقت دل نمي بندم

به آسوني يك قصه

        تو از عشقم گذر كردي

             دلم يك گوله آتيش بود

                     تو اونو شعله ور كردي

ميون اين همه آدم

            شدم تنها ترين تنها

                    منواينجا رها كردي

                         تو دراين گوشه دنيا ...

 با يك دنيا غم وحسرت

          دل از آغوش تو كندم

             ديگه حتي يك بار هم من

                  به عشقت دل نمي بندم

 

+ نوشته شده در ساعت 15:10 توسط اسير دنيا |


ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟

گفت به اندازه شكوفههاي بهاري.

و چه راست ميگفت چون شكوفههاي

                         بهاري مهمون دو روز بودن !!!

+ نوشته شده در ساعت 17:17 توسط اسير دنيا |


یاد بگیریم که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد، اما می توان محبوب دیگران شد. یاد بگیریم ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری داشته باشد، بلکه کسی است که کمترین نیاز را دارد. یاد بگیریم برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش داریم تنها چند لحظه زمان لازم است اما برای التیام آن سال ها وقت لازم است.

+ نوشته شده در ساعت 15:40 توسط اسير دنيا |


زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد .

زندگي شعله شمعي است كه در بزم وجود نسيم زدني ها خاموش است .

زندگي مردن پشت ديوار آرزوهاست .

آهاي زندگي كجايي كه از بهر ما بيچارگان زيبايي .

زندگي دشت غمگيني است كه شاديش اندوه وعشقش ماتم است .

اي كاش از پنجره زندگي عشق نمايان بود .

زندگي گلي است كه گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعيت .

زندگي همانند نهري است كه از ميان دهكده غم ميگذرد .

 

+ نوشته شده در ساعت 9:52 توسط اسير دنيا |


تمام عمر بستيم وشكستيم

بجزء بار پشيماني نبستيم

جواني را سفر كرديم تا مرگ

نفهميديم به دنبال چه هستيم

عجب آشفته بازاري است دنيا

عجب بيهوده تكراري است دنيا

چه رنجي از محبت ها كشيديم

برهنه پا به تيغستان دويديم

نگاه آشنا در اين همه چشم

نديديم ونديديم ونديديم

سبك بالان ساحل ها نديدند

به دوش خستگان باري است دنيا

مرا در موج حسرت ها رها كرد

عجب يار وفا داري است دنيا

عجب آشفته بازاريست دنيا

عجب بيهوده تكراري است دنيا

ميان آنچه بايد باشد ونيست

عجب فرسوده بازاريست دنيا

عجب خواب پريشاني است دنيا

عجب درياي طوفاني است دنيا

عجب يار وفا داري است دنيا

+ نوشته شده در ساعت 9:4 توسط اسير دنيا |


آه ميترسم شبها طوفان شود

ساحل اميد من ويران شود

..........

كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش ميشد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود وقرباني نداشت

..........

بر ماسه ها نوشتم : در ياي هستي من ،از عشق توست سرشار اين را به ياد بسپار

بر ماسه ها نوشتي : اي همزبان ديدن، آرزوي پاكي است اين را به خاطر بسپار

..........

گفتمش آرام جاني گفت : نه  گفتمش نامهرباني گفت : نه ميشود يك شب بماني گفت : نه گفتمش شيرين زباني گفت : نه   ... دل شبي دور از خيالش شبي سر نكرد گفتمش افسوس او باور نكرد

بشنو اين پهند نهان دوستان

حال وهم زخم زبان دوستان

بر چنين نامهرباني ها دل نبند

دوستان گفتند ودل نشنيد پند

فكر ميكردم كه او يار من است

نه فقط در فكر آزار من است

يك شب آمد وزير ورويم كرد ورفت

عاقبت بي آبرويم كرد ورفت

نيستش اين عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغي فاحش است

مذهب او هر چه بود آباد بود

خوش به حالش او چقدر آزاد بود

بينياز از مستي مي شاد بود

چشم هايش مست مازاد بود

اين دل ديوانه آخر جاي كيست

وآنكه مجنونش منم ليلي كيست

اين قماري بود ومن نشناختم

واي بر من ساده بودم باختم

يك شب از عمر سيرم كرد ورفت

بيست ساله بودم پيرم كرد ورفت

+ نوشته شده در ساعت 16:55 توسط اسير دنيا |


به نام آنكه اشك را آفريد تا سرزمين وداع دآتش نگيرد

شب وشرم شب و بزم وشب حسرت بود امشب وليكن در اين حصار چهار ديواري دلم تنهاي تنها بود         

 شما اي خاطرات آشفته من خوب به خاطر بسپاريد در اين لحظه كه  ميخواهم بميرم نميخواهم كسي را از مردنم آگاه سازيد وليكن خاطراتم را زير لب اينچنين ميخوانم .  سلام مادر ديگر نيمه شب در را به رويم باز نخواهي كرد ديگر از من نخواهي پرسيد كه در اين سرما كجا بودي اگر روزي روزگاري از تو پرسيدند كو فرزند دلبندت به ارواح من بگو كه در سفر ناكامي وحسرت شبي سخت جان سپرد تا دم مرگ اينچنين ميگفت ::: خدا حافظ رفيقانم  خدا حافظ  عزيزانم !!!...

 

 

+ نوشته شده در ساعت 12:15 توسط اسير دنيا |